بعد از سد کنکور

:: بعد از سد کنکور

 بعد کنکور...... حالا چه کارشناسی چه ارشد... حس خلسه ای به آدم دست میده که همه ما یه بار تجربه اش کردیم. حسی که میگیم خب...... از الان دیگه هیچ کاری از دستم برنمیاد.

از کنکوری که دادیم یه هفته هم نمیگذره. کلی کار ردیف میکنیم که باید انجام بدیم. زندگی یعنی این! یعنی تا هروقت میخوای بخوابی... راحت باشی.... بتونی به هرچی میخوای برسی و وقت بزاری........

اما ...

اما این بار برای من این نبود. این بار ... من به قصد زندگی کردن شروع کردم به خوندن برای ارشد. به این امید که با داشتن یه هدف توی زندگیم... بتونم مزه قدیمی شب بیداری رو دوباره بچشم... داشتن جعبه لایتنر رو دوباره تجربه کنم؛ در کنار درس که هدفم میشه؛ زندگی کنم...

همین طور هم شد. هروقت کمی سرم خلوت میشد می رفتم باشگاه. بادیدن بچه ها و دوستای قدیمی کلی انرژی میگرفتم. داشتن این دوستا... اردو رفتن باهاشون، لذت والیبال بازی کردن توی دایره های حرفه ای... هدف داشتن و درس خوندن، اینا همه با هم زندگی بود. حالا که کنکور تموم شده، دغدغه های جدید هست که باعث میشه آدم باز دنبال جور کردن یه هدف دیگه باشه. هدفای کوتاهی که رسیدن بهشون سخت، اما قابل تصور باشه.


92/4/20

منبع : نجوای درون من!بعد از سد کنکور
برچسب ها : زندگی ,کنکور

آرمان های من

:: آرمان های من

دوباره همان داستان همیشگی

همان تخته سیاه مشتاق و منتظر

منتظر جمله های من و تو، به سان شقایق، نگران

و نگاه های پرمعنا برای ربودن شعارهای آن روزهای من و تو

و باز واگویه های تلخ من از زندگی!

آه ای حســــــــــــــرت همیشگی

کاش لحظه ای مرا در میان پستوهای خاطرات گذشته ام رها کنی

تا در آغوش تنهایی درونم

حلاوت آرزوهایم را به یاد آورم، بی هیچ زهرخندی از جانب تو!

 که تند و بی رحمانه تازیانه ایست بر پیکر آرزوهای من

 آرزوهای خفته در تابوت پست خاک!!

آی ای حسرت همیشگی، اشکهای مرا به خاطر بسپار

که روزی باز زنده خواهم شد، باز خواهم رویید!

باز سبز خواهم شد

و در آن روز عظیم

حسرت آه پر از حسرت را

بر دلت خواهم کاشت!

20/ تیر / 1391

منبع : نجوای درون من!آرمان های من
برچسب ها : خواهم ,حسرت

شب بارانی مشهد

:: شب بارانی مشهد

" هوا هوای لطیفی است... طراوت است و ترنم!
نشسته ام گوشه اتاق، روی تختم . برگه ای مجازی روبرویم روشن است. بی آنکه درگیر فکر کردن به دستانم باشم انگشتانم بی وقفه روی صفحه کلید بالا و پایین می روند و هرچه از ذهنم خطور می کند لحظاتی بعد لغاتی هستند که بر صفحه لب تاپ نقش بسته اند! این هم خودش معجزه ایست.... معجزه ای که شاید قبلا درکش نمی کردم.
عجب هوایی شده است! هوایی پر از بوی خاک و باران و بوته های به جوانه نشسته.... انگار بی هیچ گزافه ای در پیچ و خم کوه های سبز تیره چالوس نشسته ام که این گونه بوی شاخه های باران خورده و جوان می رسد به مشامم... مشهد! شهر بهشت.... شهر کوتاه قامت افلاکی من! که آسمان آبی اش هنوز به رنگ نیلی روزهای خیلی دور شبیه است. روزهای آغازین دوزاده سال پیش... کمی پیش و کمی پس! چه روزهای عجیب و خوشی بودند. روزهایی که با تب و تاب قبولی در مدرسه نمونه می گذشتند. روزهای اول دور هم جمع شدن که در پس عدد دوازده هرچه بیشتر و بیشتر دور می نمایند و انگار جایی در میدان مجسمه قدیم مشهد به دست خاطرات سپرده شده اند. بالا رفتن از پله های سفید و مرمرین مدرسه، حس خوب شاگردی، صف صبحگاهی! نسیمی به عطر نسیم امشب! صدای دعای عهد و یاسین! 
گذر از سالن اصلی و پشت سرگذاشتن دفتر مدیر و معاونین ، پشت سر گذاشتن آزمایشگاه فیزیک و شیمی و سلف غذاخوری و تابلوهای اعلانات انجمن اسلامی و رسیدن به پله های سبزرنگ ساختمان.... طبقه اول ، کتابخانه و دفتر دبیران .... کلاس های سعدی و امیرکبیر ، طبقه دوم و کلاس های سوم و پیش و دفتر دبیران و سالن اجتماعات !
شلوغی و های وهوی مدرسه و گذر هماهنگ دبیران در روپوش های سفید و گچ خورده شان تا درب کلاس ها. بوی تعطیلات نوروز و صدای همهمه از سکوهای تغذیه و بچه هایی که مشغول بازی والیبال اند و صدای شمارش تعداد ضرباتشان پیوسته می آید؛ بیست و یک، بیست و دو! گاه گاهی خنده و شلوغی و دوباره از نو شمردن: یک، دو ، سه!
در کلاسی صدای مداوم گچ ها بر تخته و نوشته شدن فرمول ها و حساب و جبر و انتگرال، در کلاسی صدای خنده گاه گاه شاگردان از لطیفه های دبیر، در کلاسی صدای تشویق و همهمه و ذوق و شور و کلاسی آرام و دلنشین و افیون کننده! از موج ها و سرعت نور و فوتون، از میان ستارگان و رنگ و طیف ، از انتگرال ها و بی نهایت مثبت و بردارهای یکه، به پیوند های کووالانسی و ترکیب ها و تجزیه ها، به اسلیمی ها و طره ها و نقش ها و نگارها، به نبرد سهراب و رستم، به گنجنامه به شاهنامه! در حرکتم! رها از همه آنچه آینده با خود دارد. پندارم بر آنست که هیچ چیز تغییر نکرده. نشاط و لذت مدرسه همراه همه سراسیمگی ها و دلهره ها و دردسرهایش باقیست در جریان زمان و انگار تمامی ندارد برایم....
امشب، عطر شاخه های باران خورده سبز در هوای ذهنم جاریست و نکهت سرمست کننده از خاک می روید . پنداری زمان ادامه خواهد داشت و پایانی بر آن نیست و خاطرات چنان که فرخی گفت "فسانه گشت و کهن شد". پس بگذار چنین باشد. بگذار حتی خیالت موج زند به ساحل سالیانی دیگر ، سالیانی پیش رو! به این امید که سبز باشند و پر از فرازهای آبادانی..........
22 اسفند 1394 
سیمیادخت

منبع : نجوای درون من!شب بارانی مشهد
برچسب ها : صدای ,کلاسی ,روزهای ,دبیران ,کلاس ,باران ,کلاسی صدای ,دفتر دبیران ,باران خورده

هجرت (تصویر نوشت)

:: هجرت (تصویر نوشت)

دیر است می دانم 

اما

راه میان گندمزار مرا میخواند

هر چند محو و مبهم است سرانجامش 

و افق روشن نیست!

تو گویی هماره 

صدای خفتگان را

نسیم بیشه از لابه لای خوشه های گندم 

بلندمی کند

می رقصاند 

و به گوش هر رهگذری میرساند

بیشه سخت وهمناک است

میدانم

توشه ام محدود است


اما در آبادی پیشین، نیمی از عمرم را گذرانده ام

بی هیچ شور و عشقی

بی هیچ لذتی از حضور 

مدت ها بود

 یاد و خاطر تو را دفن کرده بودم

دیروز

سنگ ها را پس زدم 

و تو را که رنجور و ضعیف بودی

از آغوش خاک های دفن گاهت

با چنگ و دندان بیرون کشیدم

تو را

تمام ودیعه های فراموش شده ام 

و تمام نیلوفرهای ذوق و استعدادم


امروز خسته از روزگار پیشین

قدم در مسیر گندمزاری که رو به زردی می گراید می گذارم


  به خوشه های طلایی گندم قسم

که شوره زار را

برای پرورش تان جوانه زار

و از شوق رویش مجددم 

دشت ها را سرمست نکهت نیلوفرانه تان  خواهم کرد

میدانم دیر است 

اما خورشید مغرب، فردا دوباره طلوع می کند


تو را به ساقه های گندم قسم 

دیر بودن را باور نکن!


سیمیا 20آبان 1395

منبع : نجوای درون من!هجرت (تصویر نوشت)
برچسب ها :

حسین وارث آدم

:: حسین وارث آدم

از اونجا که مثل هرسال ، محرم طی یک دهه اومد و با تموم شدن عاشورا و تاسوعا و شام غریبان اکثریت ما اونو از یاد بردیم، بی مناسبت نیست که متن زیر رو که بسیار باشکوه و زیباست بخونیم. این متن بخش هایی از کتاب زیبای "حسین وارث آدم " دکتر شهید علی شریعتی هست که خودم انتخاب کردم و سعی کردم اصل مطلب رو ذکر کنم تا اوج ماجرا به قلم استاد عزیزم دکتر شریعتی، که به این ختم میشه که:

" هر شهادتی دو چهره دارد: اول خون، دوم پیام"

 

حرکت حسین ، حرکت یک قیام کننده نظامی و سیاسی نیست. چرا که حسین از مدینه بیرون می رود و می آید به مکه، بعد از آنکه دعوت های مردم از کوفه می رسد و همه جا اعلام میکند که من بیعت نمی کنم.... آیا ممکن است یک مرد سیاسی، یک مرد آگاه عادی که در قلب قدرت بنی امیه زندگی می کند، توی دست حکومت است، در متن قلمرو حکومت مرکزی دشمن است، وقتی پایگاه دوردستی، که بر حکومت مرکزی شورش کرده است، از او دعوت می کند خود را برساند و رهبری انقلاب را به دست گیرد، او هم رسما اعلام کند که بسیار خوب من میآیم، علنا اعلام کند و بعد هم زن و بچه اش را و بچه های برادرش را و همه زنان و مردان خاندانش را راه بیاندازد با یک کاروان رسمی، آشکار، اعلام شده، طبیعی از شهری که در اختیار دشمن است، پایگاه اقتدار حکومت مدکزی به همین شکل، حرکت کند و به مکه ای بیاید که همه نمایندگان کشورهای اسلامی که تابع حکومت شام اند و همه نیروها و جناح ها و ملیت های اسلامی در اینجا جمع اند، آنجا باز اعلام کند که آهنگ کوفه دارد ؟ کاملا معلوم است که نمی گذارند. چنین شخص عادی سیاسی باید اعلام نکند، باید هدفش را و حتی سفرش را مخفی نگه دارد تا بتواند خودش را به نیروهای شورشی برساند. در حالی که حسین رسما اعلام می کند که من انقلابی مخالف با ر‍ژیم تو که حاضر نشدم با تو بیعت کنم میخواهم بروم خارج از مرز به گروه انقلابی بپیوندم. آنها از من خواسته اند رهبری انقلاب علیه شما را به عهده بگیرم. معلوم است که دستگیرش می کنند، معلوم است که نابودش می کنند. اما حسین چنین میکند. رسما اعلام میکند که بیعت نمی کند و علنا و با قاطعیت می گوید که به هجرت به سوی مرگ می رود.

حسین با شکل حرکتی که انتخاب میکند، نشان می دهد که برای کار دیگری حرکت کرده است. کاری که نه گریز است، نه انزوا است، نه تسلیم است، نه ترک مبارزه سیاسی برای آغاز مبارزه فکری و علمی و فقهی و اخلاقی و امور خیریه و نه قیام نظامی است.

عصری است که اندیشه ها فلج است، شخصیت ها فروخته شده اند، وفاداران تنها هستند، پارسایان گوشه گیرند، جوانان یا مایوس یا فروخته شده اند، یا منحرف و گذشتگان و بزرگان یا شهید شده یا خاموش  و خفه شده و عصری است که دیگر در میان توده، هیچ آؤایی و ندایی بلند نیست: قلم ها را شکسته اند ، زبان ها را بریده اند، لب ها را دوخته اند، و همه پایگاه های حقیقت را بر سر وفادارانش ویران کرده اند.

و اکنون حسین به عنوان یک رهبر مسئول می بیند که اگر خاموش بماند تمام اسلام، به صورت یک "دین دولتی " در می‌آید، اسلام تبدیل می شود به یک قدرت نظامی – سیاسی و دگر هیچ!!!

چنانکه معاویه پیش بینی کرده است، عجز حق پرستان از جهاد موجب می شود که حق پرستان سکوت کنند، عمال رژیم صحنه را برای آماده سازی محیط و تثبیت قدرت در نظام موروثی جدید، خالی و بی مزاحم بیابند و مردم هم از جهل یا ترس و یا بی تفاوتی به تسلیم، بیعت کنند. آنگاه برناه تبدیلی وصایت به خلافت و خلافت به وراثت در امت اسلامی، به عنوان یک رژیم اسلامی مشروع تثبیت خواهد شد، سنت دینی خواهد شد، نظام اسلامی، قانونی و مشروع و مورد قبول مردم، و پایه هایش در عمق ایمان مردم!!!

و این حسین است که اکنون در برابر دو "نتوانستن" گرفتار شده است: نه می تواند خاموش بماند که وقت از دست می رود که او مسئولیت جنگیدن با ظلم را دارد و نه می تواند حمله کند که قدرت نظامی ندارد، که نیروی جنگیدن را ندارد. نه می تواند فریاد کند، نه می تواند خاموش بماند. نه می تواند تسلیم باشد ...او تنهاست اما انسانی تنها نیز در این مکتب مسئول است. زیرا مسئولیت از آگاهی و ایمان پدید می آید نه از قدرت و امکان، و هرکس بیشتر آگاه است بیشتر مسئول است، و از حسین آگاه تر کیست؟؟

باید بجنگد، اما نمی تواند، پس چه کند؟ حسین بودن او را به نبرد با یزید بودن می خواند ولی سلاحی برای نبرد ندارد.

آیا باز هم وظیفه دارد که بجنگد؟

همه متولیان عقل و دین و نصیحتگران شرع و عرف، مصلحت پرستان صلاح و منطق، همه یکصدا میگویند : نه!!

و حسین میگوید : آری

اما چگونه؟ این سوال که چه باید کرد در آن لحظه حساس تاریخ مطرح بود و هرکسی پاسخی می داد

لحظه حساس تاریخی به این جهت که: وصایت پیامبر که علی را وصیت کرد، با شورا و خلافت انتخابی تغییر یافت، بعد از صلح امام حسن، که قرار بود معاویه حکومت را به امام حسن و درصورت نبود ایشان به امام حسین بسپارد، تغییر بزرگی در شرف وقوع است، چرا که معاویه قصد دارد بر خلاف مواد صلحنامه، پسر خود یزید را به خلافت بنشاند و بزرگترین بدعت را در تاریخ اسلام رقم بزند و نه دیگر بر اساس اصل امامت و وصایت پیامبر، که نه  حتی  بر سنت شورا و انتخاب خلیفه ، که با انتصاب موروثی خلافت مواجهیم. از اینجاست که حکومت موروثی و پادشاهی چون سلسله های پادشاهی رقم می خورد. دیگر امامت به خلافت مبدل شده و اسلام یک دین دولتی و قدرت نظامی سیاسی، وراثت به جای وصایت و خلافت، تا سرنوشت امت برای خاندان اموی نسلا بعد نسل تضمین شود. میراث محمد که با انتخابات، از علی گرفته شد، اکنون با انتصاب ، وقف بر اولاد ابوسفیان شود.

اما تنها یک مرد حکم به جهاد می دهد: حسین! یعنی که در عجز مطلق، در ضعف مطلق، یک انسان آگاه  و آزاد که ایمان دارد، در عصر سیاهی و سکوت، در برابر عصب و جور ، باز هم مسئولیت جهاد دارد.

توانستن یا نتوانستن، ضعف یا قدرت، تنهایی یا جمعیت، فقط شکل انجام رسالت و چگونگی تحقق مسوولیت را تعیین میکند نه وجود آن را.

اینچنین است که می گوید: من برای امر به معروف و نهی از منکر و احیای سنت جدم رسول خدا تصمیم گرفته ام.

و شبانه با تمامی خاندانش، زن و مرد و کوچک و بزرگ، از مدینه خارج می شود، و به مکه می آید، تا در موسم حج که مسلمانان از همه جای سرزمین اسلامی جمع اند ، اعلام کند که این رژیم را نمی پذیرد و آنگاه حج را نیمه تمام میگذارد، و آهنگ قتلگاه می کند، تا با پرشکوه ترین، کاملترین و کوبنده ترین تجلی ممکن و با عرضه تمامی امکاناتی که در اختیار دارد و بسیج تمامی قدرت و هستی یی که در زیر آسمان داراست و درست در حساس ترین و دقیقترین لحظه و درست در آغاز این توطئه، و بر همان نخستین حلقه این سلسله و بر کاخ سبز دمشق و بر سر این بردیای کاذبی که نقاب خلافت رسول و امامت اسلام را زده است، ضربه محکوم کننده و رسوا کننده "شهادت" را فرود آورد.

شهادت دعوتی است به همه عصرها، و به همه نسل ها، که اگر می توانی بمیران! و اگر نمی توانی.... بمیر!

.

.

اما اکنون... شهیدان مرده اند و کارشان را به پایان رسانده اند، و ما شب شام غریبان می گیریم، و پایانش را اعلام میکنیم و می بینی چگونه در جامه گریستن بر حسین، و عشق به حسین، با یزید همدست و همداستانیم.؟ او که میخواست این داستان به پایان برسد؟

ما به گفته جلال، از وقتی که "سنت شهادت را فراموش کرده ایم و به مقبره داری شهیدان پرداخته ایم، مرگ سیاه را ناچار گردن نهاده ایم" و از هنگامی که به جای شیعه علی بودن و از هنگامی که به جای شیعه حسین و زینب بودن، یعنی پیرو شهیدان بودن، زنان و مردان ما عزادار شهیدان شده اند و بس در عزای همیشگی مانده ایم. 

چه هوشیارانه دگرگون کرده اند پیام حسین را و یاران حسین را... اینکه حسین فریاد میزند، پس از اینکه همه عزیزانش را در خون می بیند و جز دشمن و کینه توز و غارتگر در برابرش نمی بیند، فریاد میزند: آیا کسی هست که مرا یاری کند و انتقام کشد؟مگر نمی داند که کسی نیست که او را یاری کند، و انتقام گیرد؟ این سوال ، سوال از تاریخ فردای بشری است و این پرسش از آینده است و از همه ماست...

اما این دعوت را، این انتظار یاری از او را، این پیام حسین را، که"شیعه می خواهد" و در هر عصری و هر نسلی،"شیعه می طلبد" – ما خاموش کردیم. به این عنوان که به مردم گفتیم که حسین اشک می خواهد، ضجه میخواهد، دگر هیچ، پیام دیگری ندارد. مرده است و عزادار می خواهد، نه شاهد شهید حاضر در همه جا و همه وقت و پیرو....

(( اینجاست که معنی این جمله روشن میشود که "کل الارض کربلا و کل یوم عاشورا"))

هر انقلابی دو چهره دارد:

چهره اول :خون

چهره دوم: پیام

شهید، قلب تاریخ است. شهید با مرگ خویش، ظالم را محکوم می سازد، و مظلوم را متعهد می کند و ظلم را افشاء می نماید،  کتمان ها را برملا می سازد و آنچه از یادها فراموش شده به یاد ها می آورد. جامعه ای که رو به مردن می رود، جامعه ای که فرزندانش ایمان خویش را به خویش از دست داده اند، و جامعه ای که به مرگ تدریجی گرفتار است، جامعه ای که تسلیم را تمکین کرده است، جامعه ای که احساس مسئولیت را از یاد برده است، و جامعه ای که اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است، و تاریخی که از حیات و جنبش و حرکت و زایش بازمانده است، شهید، همچون قلبی، به اندام های خشک مرده بی رمق آن خون می رساند...

حسین حج را نیمه تمام میگذارد، و شهادت را انتخاب میکند، تا به همه حج گزاران تاریخ ، مومنان و نمازگزاران بیاموزد که اگر امامت نباشد، اگر هدف نباشد،.... چرخیدن بر گرد خانه خدا با خانه بت، مساوی است.

پیام حسین به همه بشریت، که اگر دین دارید، دین و اگر ندارید، حرّیت  آزادی بشریت- مسوولیتی بر دوش شما نهاده است، که به عنوان یک انسان دین دار، یا انسان آزاده، شاهد زمان خود، و شهید حق و باطلی که در عصر خود درگیر است، باشید... که شهیدان ما ناظرند.

22/ بهمن /1391

منبع : نجوای درون من!حسین وارث آدم
برچسب ها : حسین ,است، ,اعلام ,حکومت ,قدرت ,اند، ,کرده است، ,قدرت نظامی ,پیام حسین ,خاموش بماند ,رسما اعلام ,تواند خاموش بماند

شعله ای آتش می خواهم

:: شعله ای آتش می خواهم

26شهریور 94- تهران
آدم ها خیلی عجیب شده اند. دیگر مثل قدیم نیستند. نمی شود توی چشم های آدم های جدید نگاه کرد. دائما طفره می روند از نگاه کردن. حواسشان همواره جمع گوشی های همراهشان هست. نگاهشان اگر با نگاهت تلاقی کند به سردی زغال های خاکستری باقی مانده از سالهای دور می ماند. گاهی آنهایی که از پشت صفحات مجازی می بینیشان...حتی همانجا هم سعی نمی کنند گرم باشند. از روی عکسشان هم می شود فهمید وقتی می بینیشان به قدر کفایت سرد اند و خاموش.... ناامید و بدون آرزو.... این آدمها دغدغه این روزهای من اند. کسانی که هیچ امیدی نداری که خودشان پیامی بدهند و حالت را بپرسند. همیشه تو باید پیگیرشان باشی نه به منظوری و یا هدفی، فقط برای اینکه جزو لیست دوستانت هستند و تو دوست می پنداریشان . فقط برای اینکه لحظه ای از تنهایی خام این روزها درآیی و آنها را از روزمرگی های بی چون و چرا در آوری.... کسانی که حتی وقتی کنارت هستند طوری می نشینند که انگار تو نیستی یا خودشان نیستند. وقتی بعد مدت ها می بینیشان و کلی ذوق می کنی و می پری بغلشان و میگویی فلانی بدجوری دلم برایت تنگ شده بود ، طوری برخورد می کنند که انگار دیشب بود که از هم جدا شدیم. انگار بهت عادت دارند. به خودت، به بودنت و به نبودنت.... تمام انرژی ات را می گیرند و هیچ باقی نمی ماند. هرچقدر کلمات دوستانه به کار میبری تا بخشی از دوستی ها و لحظات خوشت باشند در حد کفایت و اجبار جواب می دهند و بیخیالت می شوند. آدمها واقعا عجیب اند. اینطور نبودند... خوب یادم هست که نبودند. کسانی را می شناسم که وقتی نگاهشان می کنی تا عمق جانت را از شوق لبریز می کنند. به یادت می آورند که که بودی و کجا بودی و اکنون در کجا ایستاده ای.... به یادت می آورند که فلانی سقف آرزوهای تو اینجا نبود.... فلانی راستی واقعا حالت چطور است؟ یادت هست زیر باران های پاییزی گفتی روزی میخواهم پرواز کنم؟ یادت هست عاشق آسمان بودی؟ یادت هست میگفتی از اینجا تا آسمان راهی نیست؟ کجایی فلانی؟ در میانه راه؟

دلم بدجوری قدیمی ها را می طلبد. انگار انسان های امروزی غوطه ور در خاکستری سردرنگ می روند و می آیند. نگاهت می کنند و نگاهشان به سردی همان خاکستری است که در آن نفس می کشند. دلم شعله ای می خواهد. شعله ای که این خاکستر سرد را به آتش کشم. با تمام توان و اشتیاقی که در خود می بینم. باشد که آتش زبانه کشد و شعله هایش به رقص درآیند. اینگونه سراپایشان را غرق در گرمی آتشی زندگی بخش سازم! باری شاید آدم های قدیمی که نگاهشان نفوذی عمیق دارد همچون ققنوسی از خاکستر برخیزند و جانی دوباره گیرند. شعله ای آتش میخواهم!

منبع : نجوای درون من!شعله ای آتش می خواهم
برچسب ها : شعله ,یادت ,انگار ,نگاهشان ,بینیشان ,فلانی ,برای اینکه

تو را به آسمان آبی ات

:: تو را به آسمان آبی ات

تو را به آسمان آبی ات

به بی کران خالی ات

تو را به جرعه جرعه سبوی آسمانی ات

قسم دهم که بنگری

به دست های خالی ام

به این همه شکایت و وجود  سرد و فانی ام

وگر چنین نمی کنی

به آیه آیه های آن  کتاب جاودانه ات

قسم دهم که چون کنی

نظر به من ، به حرمت سطور عارفانه اش!!!

20/بهمن/1391

منبع : نجوای درون من!تو را به آسمان آبی ات
برچسب ها :

شورش ما!

:: شورش ما!

سال های دور در مدرسه نمونه دولتی اندیشه مشهد
یادمه سال دوم دبیرستان که بودیم.... دبیر ادبیات ما با بقیه دوم ها چه ریاضی و چه تجربی فرق داشت. یه معلم از یه ناحیه دیگه، از مدرسه راهنمایی اومده بود مدرسه نمونه و اصرار داشت که به مقطع دوم ریاضی دو، ادبیات درس بده. به شدت جدی، سخت گیر و غیرانعطاف پذیر بود... ما هم که اون روزا خیلی انرژی داشتیم، پیگیر شدیم که ما این دبیر رو نمیخوایم. البته اگر دبیر ما بهتر بود از سایر دبیرا که ما مشکلی نداشتیم!! متاسفانه دبیر گرانقدر خودش چوپ توی آتیش ما میذاشت. سر کلاسش نمی تونستیم تکون بخوریم که سریع برمیگشت و میگفت ..... خانم ها حواسم رو پرت میکنین!!! 

 این داستان مال .... هشت ساله پیشه! چقدر بزرگ شدیم الان!! ولی با همه اینا الان که یادم میاد، انگار همین هفته گذشته بوده! متاسفانه یا خوشبختانه منم خیلی چشم سفید بودم!  الان دفتر خاطره ام رو پیدا کردم. هشت سال پیش، پنج شنبه 30 مهر سال 1383خودم اینطوری نوشتم:

" امروز در مدرسه واویلا بود. خانم .... ( رحمانی: این اسم جایگزین اسم اصلی شده) دیروز با ما کلاس داشت، هیچ آرایه ای را در ادبیات ذکر نمی کرد. سر کلاسش حکومتی به پا بود که میخواست تمرکز کند. به شدت خشک بود. اگر آرایه ای میگفتیم و یا می پرسیدیم جواب می داد:" نمی دانم، مگر شما از آن لحاظ می گویید؟ باشد که بپرسم! " من گریه ام گرفت! ادبیات ما در کنکور هست، پروردگارا...

خلاصه که امروز رفتیم شکایت، به ما اهمیت ندادند و ما هم زدیم به سیم آخر! یکی از بزرگترین آرزوهایم برآورده شد، همه هماهنگ شدیم و توی صندوق های رای شورای دانش آموزی همه با هم نوشتیم :"اعتراض، تعویض دبیر، دوم ریاضی 2"

خانم معدنیان، مدیر مهربان و آرام دبیرستان اندیشه اسبق! زنگ آخر آمد به کلاس ما. علارغم خواسته ما گفت که به دبیر فرصت بدهیم و اگر تا 14 آبان باز هم نظرمان همین بود عوضش میکنند. زنگ آخر بعد از رفتن خانم معدنیان رفتیم توی حیاط.... غوغایی به پا شده بود. هرکس از افراد کلاس چیزی میگفت. یکباره بچه ها چیزی فهمیدن و دوان دوان آمدند که: فهمیدن!! فهمیدن ما رای ندادیم!! خانم محسنیان .... خانم محسنیان..... فهمیدن! قلبم داشت کنده میشد! ترسیده بودم ولی بگذار بدانند ما همه با همیم. متحد! هرکاری هم بخواهند بکنند نمیتوانند. چون ما همه با همیم. "

اینطوری شد که در تاریخ 13 آبان 83 من در دفتر خاطراتم نوشتم:

" امروز جلسه نهایی ما با خانم رحمانی برگزار شد. کلاس ساکت، خفه، مخوف و بی ذوق بود. او از راضیه و مرضیه و مهشید درس پرسید و تمامی مطالب اضافه بر سازمان و خارج از کتاب را هم پرسید. بعد شروع کرد به درس دادن درس جدید و مثل قبلی پر از مطالب خارج کتاب و اضافه... بچه ها هم که دیدند او این ها را می پرسد شروع کردند به خلاصه نویسی، من هم صاف جلوش نشستم و هیچ چی ننوشتم. بعد که گفت از روی درس بخوانیم اجازه خواستم و گفتم : مطالب اضافه رو می پرسین؟" و او گفت که لازم می داند و من هم هی جوابش را دادم و او که از نظر من میخواست طفره برود گفت که منظور مرا نمی فهمد.  من هم گفتم:"شما اجازه بدین من یه بار حرفم رو کامل بزنم!" و اوگفت خوب بگو! من هم گفتم:" همه دبیرا برا شیرینی کلاس از مطالب اضافه و حاشیه ای استفاده می کنند اما تنها به عنوان چاشنی درس، ما هیچ بدمون نمیاد مطالب جالبو خوندنی مطرح بشه اما نباید تو پرسشای کلاسی اونا رو از ما بخواین....!!"

(عجب چشم سفیدی بودم من!!) خانم رحمانی گفت که دیگر نمی پرسد. یک_هیچ!! وقتی خانم رحمانی می گفت هفته دیگر.... جلسه دیگر.... سودابه با چهره ای پر از خنده برمی گشت و به من میگفت: برا خودت برنامه ریزی نکن.... هفته دیگه ای در کار نیست.... خوش خیال!! "

و بالاخره در تاریخ :"16 آبان 1383" بعد از یک ماه و نیم در به دری و اصرار و اعتراض و اعتصاب .... دبیر ما عوض شد. 

 و دبیر جدیدی که برای ما آمد و شیرینی این اتفاق تا ابد در کام من خواهد ماند. شوق به دست آوردن مدنی آنچه مستحق اش بودیم چنان حلاوتی داشت که گمان نمی کنم کسی از میان ما باشد و این اتفاق را فراموش کرده باشد... دبیری که از پایمردیمان نصیبمان شد یکی از بهترین دبیرهای دنیا بود که هنوز هم بعد از گذشت سالها با ایشان در ارتباطم. هرکجا هستن سلامت و موفق باشن ایشالا... :)

21/بهمن/1391 ( برای خانم شانه ای عزیزم )
منبع : نجوای درون من!شورش ما!
برچسب ها : خانم ,دبیر ,کلاس ,مطالب ,مدرسه ,ادبیات ,مطالب اضافه ,خانم رحمانی ,نوشتم امروز ,خانم محسنیان ,مدرسه نمونه

بعد از سد کنکور

:: بعد از سد کنکور

 بعد کنکور...... حالا چه کارشناسی چه ارشد... حس خلسه ای به آدم دست میده که همه ما یه بار تجربه اش کردیم. حسی که میگیم خب...... از الان دیگه هیچ کاری از دستم برنمیاد.

از کنکوری که دادیم یه هفته هم نمیگذره. کلی کار ردیف میکنیم که باید انجام بدیم. زندگی یعنی این! یعنی تا هروقت میخوای بخوابی... راحت باشی.... بتونی به هرچی میخوای برسی و وقت بزاری........

اما ...

اما این بار برای من این نبود. این بار ... من به قصد زندگی کردن شروع کردم به خوندن برای ارشد. به این امید که با داشتن یه هدف توی زندگیم... بتونم مزه قدیمی شب بیداری رو دوباره بچشم... داشتن جعبه لایتنر رو دوباره تجربه کنم؛ در کنار درس که هدفم میشه؛ زندگی کنم...

همین طور هم شد. هروقت کمی سرم خلوت میشد می رفتم باشگاه. بادیدن بچه ها و دوستای قدیمی کلی انرژی میگرفتم. داشتن این دوستا... اردو رفتن باهاشون، لذت والیبال بازی کردن توی دایره های حرفه ای... هدف داشتن و درس خوندن، اینا همه با هم زندگی بود. حالا که کنکور تموم شده، دغدغه های جدید هست که باعث میشه آدم باز دنبال جور کردن یه هدف دیگه باشه. هدفای کوتاهی که رسیدن بهشون سخت، اما قابل تصور باشه.

( انجمن شاعران مرده)

92/4/20

منبع : نجوای درون من!بعد از سد کنکور
برچسب ها : زندگی ,کنکور

تحلیلی برای ابد و یک روز

:: تحلیلی برای ابد و یک روز

تماشای ابد و یک روز یادآور بخش عظیمی از جامعه ماست. جامعه ای که در آن گرگ در پوشش گوسفند و گوسفند در پوشش گرگ در جریان زندگی پیش می روند. جامعه ای که هر کس تنها سعی در حفظ جان و مال و بخت خویش دارد و اگر کسی در فکر و غم سایرین باشد آتشی است که به انتخاب خود آن را بر خرمن عمر خویش افکنده است.

ابد و یک روز به ‍پنداشت من سرنوشت فلاکت بار و ترحم انگیز جامعه ای کوچک است که همت جمعی برای اصلاح امور در آن وجود ندارد و همت های بلند از نیش ها و کنایه ها و تهمت ها چنان امان بریده اند که یارای هدایت جامعه را به سوی خوشبختی ندارند. 
آنچه در پیچ و خم داستان روایت می شود به کرات نشان می دهد که تلاش های تک نفره برای رساندن قایق این جامعه به ساحل خوشبختی چنان رنجور زخم هاست که گاه و بیگاه در خلوت و گاه در اوج داستان می شکنند و در هق هق و اشک های صامت از ادامه باز می مانند. 

تاختن بی وقفه برادر بر برادر و خواهر بر خواهر از ابتدا تا انتهای ابد و یک روز چنان ادامه دارد که سرانجام هردو در پس شیشه های فرو ریخته و قاب های زنگ زده این جامعه فروپاشیده، در سکوت و انزوا و قهر و برچسب و ناامیدی فرو میریزند این روایتی است که هر روز در حال شنیدن آن هستیم. جنگی از درون که پایانی بر آن نیست

حتی کسانی که گمان می کنند که تنها چیزی که این جماعت را از خواب غفلت تک روی و تک اندیشی رها خواهد ساخت آنست که خود را از آنها دریغ کنند و جامعه را ترک کنند و گلیم خود را از آن بیرون کشند، نماینده این تفکر در دقایق آخر به این درک می رسد که راه اصلاح امور قهر و دریغ خود از دیگران نیست. که این امر نیز تصمیمی یک نفره است و راه به ناکجاآباد خواهد برد وصد البته که این انتخاب به قیمت از دست رفتن استعدادهای جوان جامعه است. 
آیا این جامعه کوچک بالاخره از تک روی ها و منافع شخصی و تصمیم های مقطعی و مغرضانه دست برخواهد داشت یا این روند تا ابد و یک روز ادامه خواهد داشت؟؟؟ این سوالی است که می بایست در زیر و بم ابد و یک روز به جستجویش پرداخت.
سیمیا 1395 

منبع : نجوای درون من!تحلیلی برای ابد و یک روز
برچسب ها : جامعه ,اصلاح امور

قلمی بر یتیم خانه ایران

:: قلمی بر یتیم خانه ایران


فیلم یتیم خانه ایران، احیا داشت جنایتی بس عظیم در دفتر تاریخ این سرزمین است که به خواست مجرمان نانوشته و نادیده مانده است. فیلم یتیم خانه به حق، برای تلنگر بر حافظه تاریخی ملتی به تصویر درآمده است، که به فراموشی و نسیانی بزرگ دچار گشته اند. ملتی که حافظه تاریخی اش را در پیچ و خم خاطرات پیرمرد ها و پیرزن هایش باید جستجو کرد. تاریخی که در روزگار ما هیچ جایگاه بارزی در میان مردان و زنان و فرزندان ندارد. 

یتیم خانه ایران، بر فراز جنگل های سبز آغاز میشود و بیننده را در بیابان های قحطی زده و آبادی های طاعون زده مدت ها رها می کند تا به یاد آورد که این سرزمین سبز و حاصلخیز با دسیسه های شرق و غرب و با خیانت های بی شمار داخلی ها و نیرنگ های بدخواهان و سکوت های نابجای اهل مردم، به سرزمینی پر از درد و رنج و اشک بدل شد. به سرزمینی که در هر گوشه و کنارش کودکی در حال جان دادن و زنی در حال ضعف و پیرمردی در حال رنج کشیدن و مادری در حال اشک ریختن است.

 و درست در حالی که کنار این جماعت به گور نشسته، کاروان انگلیس ها و روس ها و بریتانیایی ها و ... در حال عیش و نوش و مستی و خوش گذرانی هستند، این ملت برای فرار از مرگ، بر سر به دندان کشیدن گوشت قاطری از پا افتاده یکدیگر را به سختی کنار می زنند.

ناتوانی آنانی که دل می سوزانند و خود را به آب و آتش می زنند محور دیگری از این فیلم است که هرچه بیشتر سعی می کنند در ناتوانی خود و بیچارگی روزافزون ملت بیشتر و بیشتر فرو می روند. سالارخان نماینده قشری از جامعه است که همه دارایی اش را در راه وطنش می دهد. خرد میشود و می شکند اما دم نمی زند و در اعماق سکوت خود هماره به دنبال راه فراری نه تنها برای خود که برای ملت است. 

داستان از زبان دختر سالارخان روایت می شود و در انتها قید می کند که "این واقعه از کتابهای تاریخ حذف شد و هیچ گونه اثری از آن نیست و من نقل قول می کنم" و این کلید ماجراست. سازنده فیلم چگونه می تواند مخاطب را میخکوب صندلی کند در حالیکه هیچ استناد تاریخی قابل ذکری ندارد؟ 

صد البته تنها تفاوت فرمال لوکیشن ها و لباس های تاریخی و دیالوگ های کهن در قیاس با زمان معاصر نیست که مخاطب را جذب می کند بلکه شباهت عمیق و  بنیادی وقایع رفته بر این ملت با آنچه امروز در لایه های پیدا و پنهان جامعه می گذرد کافیست که مخاطب بر صندلی خود بنشیند، آهسته بغض کند و در تاریکی سیاه اندود خاطرات سرزمینش اشک بریزد.

 قیاس ظریف و باریک ناتوانی اغنیا، مسندداران ، بزرگان و تمام کسانی که سالارخان نماینده بی نام و نشان آنهاست، با شرایط فعلی جامعه امری است که دقایقی هرچند کوتاه از ذهن تک تک مخاطبان این فیلم خواهد گذشت. آنجا که خبرنگار انگلیسی به خبرنگار خام و کم سن ایرانی می گوید:" بدبختی ملت شما به آن خاطر است که شما لیاقت ندارید و از سردمدارانتان پشتیبانی نمی کنید" همچون پتکی بر سر هر مخاطبی فرود می آید و لحظاتی همچون آن پسر جوان در بهت و ناباوری فرو می رود و امروز را با دیروزی که چنین بر پرده سینما ظاهر شده مقایسه می کند . چگونه است که هنوز هم میتوان به راحتی نشانه های ناتوانی این ملت را در گوشه های خیابان، در گورهای سرد، در راهروهای طولانی دادگاه ها و .... دید. 

این اندیشه  که ظاهر امور هرچند تغییر کرده است اما در باطن هنوز هم ناتوانی و بیچارگی با قدرت در میان جامعه پیش می رود، در ذهن مخاطب باقی می ماند....

یتیم خانه ایران، همچون نامش، در میان سایر فیلم های پرزرق وبرق هم دوره خود، چون کودکی یتیم در گیشه سینماهای ایران به انتظار می ایستد تا شاید، فرزندان این دوره و زمانه سرزمین، با اتمام بلیت های فیلم های کمدی و پرسر و صدا و پرزرق و برق گوش چشمی به آن بیاندازند. حقیقتا که ایران ما، هنوز هم، با داشتن نسل های پرغفلت دیروز و امروز، یتیم است.

ُُُسیمیا 19/دی/1395


منبع : نجوای درون من!قلمی بر یتیم خانه ایران
برچسب ها : فیلم ,یتیم ,تاریخی ,خانه ,ناتوانی ,جامعه ,یتیم خانه ,خانه ایران، ,سالارخان نماینده ,حافظه تاریخی ,فیلم یتیم

آینده

:: آینده

 چرا آینده روشن نیست

  چرا لبخند با اکراه می آید

  مگر امروز ، همان فردای روشن

  از پس دیروزهای سخت و سردم نیست؟

  چرا فانوس امیدم ندارد شعله ای اکنون

  چرا امروز روشن نیست

  خدایا من کجا، سر در گریبان کدامین جامه ی امید فـــرو دارم

  که امروزم همان فرداست!

  همان فردای دیروزم

  هـــــــــــــــــــــمان امید هرروزم...

منبع : نجوای درون من!آینده
برچسب ها : روشن ,همان فردای ,روشن نیست

برای نسلی که عاشق نمی شود

:: برای نسلی که عاشق نمی شود


برای نسلی که عاشق نمی شود ! 

به قلم دکتر سارا شریعتی

این ناامیدی را ما در چهره ی جوانانمان می بینیم. همین جوانها که به ظاهر میهمانی می گیرند و می خوانند و می رقصند ولی عاشق نمی شوند، شور ندارند، دلخوش نیستند ، به هیچ چیز . در جستجوی امنیت هستند...و موفقیّت . همین جوانانی که می خواهند در لذّت به فراموشی برسند. قهرمانانِ لذّت در فلسفه ، همه متفکرینی هستند که به لذّت در غلطیده اند ، چون شادی ندارند , امید ندارند , چهره های عبث هستند . لذّتِ مستی، خماری  هرچه که بی خبری می آورد و بی حسی  در هیچکدام اما، عشق و شور و امید نیست . در مفاتیح خواندم که دعای کمیل دعای خضر نیز هست و خضر ،پیامبرِ امید است . ما را ، موسی را ، با خود در همه ی ماجراهای سخت اش همراهی می کند و هر بار در برابرِ سوالِ ما، چرا های ما، عصیانِ ما، مخالفتِ ما با قتلِ آن کودک ، با خراب کردنِ آن دیوار، با غرق شدنِ آن کشتی  میگوید : نگفتم که ایمان نداری ؟ و در پاسخ میشنود که : صبر خواهم کرد و عاصی نخواهم شد .

 امروز امّا ما عاصی شده ایم . دیگر صبر نداریم. عاصی شده ایم، نه نسبت به واقعیتی که نمیفهمیم، بلکه نسبت به خودمان. نسبت به توهماتمان. به اینکه هر بار امید بستیم و هر بار ناکام ماندیم. اینست که دل از حقیقتمان کنده ایم . خضر را تنها گذاشتهایم , همراهی اش نمیکنیم , ایستاده ائم و سر به زیر شده ایم . پذیرفته ائم که بیاد دعا باشیم ، سرِمان به کارِ خودمان باشد . جامعه و تاریخ را بسپاریم به دستِ سیاستمدار و قدرتمدار، و زندگیمان را بکنیم . این ناامیدی را ما در چهره ی جوانانمان میبینیم . این ناامیدی را ما در ذهنیتِ مردممان احساس میکنیم . تمام شهر حجله بندانِ مرگِ امید این مردم است . مردمانی که خسته شده اند؛ که مجروح اند؛ که داغدارند؛ که میخواهند باز ماندگانشان را از بلای سیاست و بیداد فقر حفظ کنند و مصونشان بدارند .این ناامیدی را ما در سخنِ امروزِ روشنفکرانمان، استشمام میکنیم . خضر آن پیامبری ست که ما بیش از هر زمان، به او نیازمندیم .چرا ؟ چون ما امروز به امید ، بیش از هر چیز محتاجیم .دوره ای بود دوره ی ما، بیست و چند سال پیش، ما سرشار از شور و شوق و امید بودیم . فلسفه ی مان برای “تغییرِ جهان” بود و نه “تفسیرِ آن”. جامعه شناسی مان برای بهم زدنِ نظمِ موجود بود و بر پائیِ نظمِ اجتماعیِ نوینی . تاریخمان گشوده بود و تاریخِ فردا در دستهای ما بود . میخواستیم انقلاب کنیم , نظمِ جهان را تغییر دهیم. مدینه ی فاضله ی خودمان را ، در گروهِ کوچکمان ، در جامعه ی بزرگمان ، در جهان ، تحقق دهیم . همبستگی شعارِ ما بود و رفاه را جز در تقسیم اش با دیگران نمی خواستیم. بیست سالِ پیش، جامعه ی ما شاهد پیدایش و رشد هزاران گروه بود. به اسامی شان نگاه کنید : آرمان و مردم، دو مؤلفه ی ثابت بود. آرمان، آوا، ندا، صدا، فریاد همه نشان از قدرتِ ما، عزمِ ما در رساندنِ حرف و حدیث مان به گوش دیگران داشت؛ و بعد، خلق، مردم، مستضعفین، کارگران یعنی یک تجمع، یک جمع، چرا که ما رستگاری را برای همه میخواستیم. این پروژه ی مشترکِ ما بود. این حَبلِ مَتین ما بود. ریسمانِ مشترک ما. این همان طنابی بود که ما را از چاه نجات میداد و به صعودمان وا می داشت . اما این دوره، خوب و بد، گذشته است.

از آن زمان تا به امروز تحوّلاتِ بسیاری رخ داده است. در جهان، در ایران .

در جهان، افسون زدائی شده است. عصرِ انقلابات به سر رسیده است. عصرِ ایدئولوژی ها به پایان رسیده است. مذاهبِ امید، مذاهبی که وعده ی رستگاری و نجات میدادند، در بحرانند. روشنفکران، مرگِ ایدئولوژی ها را اعلام کرده اند. پایانِ تاریخ را اعلام کرده اند. انتظار به پایان رسیده است. دیگر سبزواری ها، هر روز اسبی را زین نمی کنند و بر دروازه ی شهر نمی بنند تا امامِ زمان اگر آمد، سوارش شود. امروز از صاحب زمان میخواهند که دیرتر بیاید تا امتحانِ کنکور باز هم به تعویق نیفتد !

سخن گفتن از امپریالیسمِ جدید، دیگر خریدار ندارد. گفتمانِ عدالتخواهی، مغلوب شده است . از مذهب گفتن، زدگی ایجاد می کند. ملی گرائی کارِ پدرانِ ما بود. درنتیجه، مبارزه با امپریالیسم مان را حواله میدهیم به سازمان ملل. سوسیالیسم مان را تقلیل می دهیم به خیرخواهی و حَسَنات. مذهبمان را “تبدیل” می کنیم به معنویتی بی ضرر، و انقلابی گریِ دیروزمان را “تعبیر” میکنیم به جوانی و خامی .

اما مسائلِ ما آیا از آن زمان تا به امروز تغییر کرده است؟ آیا فقر و گرسنگی کمتر از دیروز است؟ نیاز به مذهبی که پشتوانه ی عدالتخواهی و دست در دستِ آزادی باشد، کمتر است ؟ سلطه ی بی رقیبِ امپریالیسمِ جدید، مگر عیانتر از دیروز نیست ؟ واقعیتِ جهانِ سوم مگر نه اینکه همچنان موجود است و امروز بیش از دیروز در زیرِ غلطکِ بازارِ جهانی دارد قربانی میشود ؟ و مگر نه اینکه برای جلوگیری از آنچه که از پی مهاجرتهای مکررِ جـوانان و مغزهای جامعه که فروپاشیِ ملی می نامند , ما بیش از هر زمان نیازمند ایجاد یک روحِ ملی و احساسِ تعلقِ مدنی به این سرزمین هستیم؟ نسلِ ما ، نسلِ دیروز ، در پشتِ “نه” ای قهرمانانه ، در پشتِ سنگرِ اصولِ اخلاقی و اعتقادی اش در برابرِ واقعیت می ایستاد. واقعیت را نمی پذیرفت .

رونو، خواننده ی فرانسوی میخواند : “جامعه ! گرفتارم نخواهی کرد.”

پسوا، شاعرِ پرتقالی می نوشت : “واقعیت! فردا بگذر. برای امروز دیگر کافیست 

اخوان میگفت : “بیا ره توشه برداریم، قدم در راهِ بی برگشت بگذاریم

هوگو می سرود : “پاهایم اینجا، چشمهایم جایی دیگر!

نسلِ ما چشمهایش به جایی دیگر بود. نسلِ ما قدم می گذاشت در راهِ بی برگشت. امروزه امّا، عصرِ پذیرشِ واقعیت است. پذیرشِ سرنوشت. عصرِ دست کشیدن از آرزوهای بی سو و سرانجام است و دعاوی بی حساب و کتاب . و این واقعیتِ جهانی، در ایرانی که تجربه ی انقلاب و جنگِ خارجی و داخلی و اصلاحات و را همه در طیِ بیست سال تجربه کرده است، بیشتر نمادینه شده است. خسته شده ایم از این تجربه ای مکرر و همه تلخ. اینست که پناه می بریم به امنیتِ زندگیِ شخصی، و از ادعاهای بلند و پروژههای مشترکمان دست میشوئیم و این همه را به حسابِ عقلانیت، پختگی و تجربه ی تاریخ می گذاریم.

به آهنگهای امروزی نگاه کنید : مدام به فراموشیات می خوانند، به پذیرشِ واقعیت. اکتفا به آنچه که هست : “گذشته ها گذشته”، “این کارِ سرنوشته”. “عمرکمه، صفا کن”، ” اگه نباشه دریا، به قطره اکتفا کن”.

نسلِ دیروز بر سر حرفاهایش می ایستاد، تا آخر. تزلزل را خیانت میخواند و بُریدگی. نسلِ امروز امّا “حرفش را پس می گیرد.” و میخواند که “خیال نکن نباشی، بدونِ تو می میرم”. میخواهد واقعیت را بپذیرد، در آن دخیل شود، حتی گاه دوستش داشته باشد، و به خود بقبولاند که میتواند به بازی اش بگیرد. میخواهد مثبت اندیش باشد، خوشبین. کار را یکسره کند. وارد صحنه ی واقعیت شود. در آن مشارکت کند.

روشنفکرانمان به ما می گویند : “این”، درست است، “آن”، جوانی بود و خامی . ما باید تجربه ی تاریخ را در نظر داشته باشیم. باید فرزند زمانه ی خویش باشیم. امروز عصر، عصرِ عقلانیت است. ادعاهای گذشته را نگاه کنیم : انقلابِ اجتماعی. سوسیالیسم. جهانِ سوم گرائی. مذهبِ سیاسی. مردمخواهی  همه ی اینها را تجربه کردیم و امروز به اینجا رسیده ایم. درنتیجه، تجربه ی تاریخی حکم میکند که در حرفهامان تجدید نظر کنیم.

اگر ما مبارزینِ دیروز می گفتیم : آرمان و مردم، امروز باید بگوئیم : عقلانیت و فرد . اگر ما مذهبیهای دیروز میگفتیم : مذهبِ ایدئولوژیک. یا به قولِ بازرگان ، مسلمانِ اجتماعی، امروز باید بگوییم : معنویتِ فردی، دینداریِ خصوصی. اگر ما روشنفکرانِ چپِ دیروز میگفتیم : سـوسیالیزم، امروز باید بگوییم : نیکوکاری، کار حسنه، خیرخواهی. اگر ما جهان سومیهای دیروز میگفتیم : راهِ سـوم، امـروز باید بگوئیم، دمکراسیِ لیبرال. باید واقعیتِ جهانی شدن و نسبیتِ مرزهای ملی را پذیرفت.

از طرفی، مذهبِ اجتماعی هم، تجربه ی خودش را پس داده است. انقلاب هم کردیم و دیدیم که چه بود. سوسیالیزم هم که دیوارش فرو ریخت و راه سوم هم که به بیراهه انجامید این حرفها را تاریخ منسوخ کرده است. این لیلی و مجنونها به درد ادبیات میخورند، واقعیتها را باید پذیرفت، با همه کاستیها و کم بودهایش، وگرنه متعصبی خواهید ماند، جزمی، تنگ نظر و خشونتگرا !

و نسلِ امروز قبول کرده است که کم توقع باشد و واقعبین، و دل خوش کند به“بهبودِ” همین واقعیت.

نتیجه اش اما چه شده است ؟ نتیجه ی این حرف شنوی ها از گفتمانِ غالب چه شده است؟ نتیجه اش این شده است که ما به دلیلِ شکستِ الگوهایمان، در ارزشهایمان نیز تجدید نظر کرده ایم. در آرمانها و آرزوهایمان. چون الگوی سوسیالیزم شکست خورد، سوسیالیزم را کنار گذاشتیم. چون الگوی مذهبِ اجتماعی با قدرت و منافعِ قدرت در هم آمیخت و به فاجعه انجامید، دینداریِ اجتماعی و متعهد به مردم را هم کنار گذاشتیم . چون (دولت) متولیِ ملت شد، تعلقِ ملی را زیر سوال بردیم و جز به گریز نمی اندیشیم و چون به همه ی امیدهای ما خیانت شد، طناب را رها کردیم و در چاهِ واقعیتِ روزمرّگی مان، به بقاءِ خود می اندیشیم .

در جستجوی خود، مارگزیده شده ایم، اینست که از هر آنچه که خاطره و خطرِ این گَزیدگی را دوباره زنده و نزدیک میکند، گریزانیم. جستجو را کنار گذاشته ایم و به مصون نگه داشتنِ آنچه که هست، بسنده میکنیم. اما این تجربه های همه تلخ، بایستی توشه ی ما برای ادامه ی جستجو باشد. مگر نه اینکه به گفته ای :

ضربه ای که هلاکمان نمیکند، قویترمان خواهد کرد”؟ صحبت بر سرِ پایبندی به الفاظی چون ایدئولوژی، سوسیالیزم، دمکراسیو نیست. وفاداری ما نه به پوسته که به مغز است. مغز را برداریم و پوسته را رها کنیم. شریعتی میگفت : برای من سوسیالیزم یک نظامِ اقتصادی نیست، فلسفه ی زندگی است. برای ما نیز، ایدئولوژی یک سیستمِ بسته ی عقاید نیست، همان است که نسلِ جوانِ امروز از “مَرام” مراد میکند. مَرام به معنای تعهد و پایبندی به اصول و ارزشهایی.

از دو موضع به ایدئولوژی انتقاد می شود :

نخست (از موضعِ) دمکراسیِ لیبرال که خود، مدارِ ایدئولوگراست و با رسم و رسومِ یک ایدئولوژی، در واقع با اسمِ ایدئولوژی درگیر میشود. و دیگری از موضعِ پُست مدرن و نقد ایده سالاری. در اینجا ما امّا از ایدئولوژی، معنا و مرام و جهت را مُراد میکنیم.

فرناند دومون، جامعه شناس و متکلم کانادائی میگوید :

در هر دوره به ما گفتند که عصرِ پایانِ ایدئولوژیها سر رسیده است و پایانِ ایدئولوژیها را همچون پایانِ توهّمات به ما نمایاندند. در حالیکه پایانِ ایدئولوژیها، پایانِ توهّم نبود، پایانِ امید بود. جامعه ای که پروژه ی مشترکی ندارد به چه کار میآید؟ پس بگذاریم تاریخ را قدرتها بسازند...”

این کاری است که ما امروز در صدد آن هستیم.

تاریخ یعنی چه ؟ تاریخ یعنی حافظه ی ما؛ خاطره ی ما؛ گذشته ی ما؛ واقعیتِ دیروزِ زندگیِ ما و مگر نه اینکه هر حرکتِ جدیدی، اگر بخواهد که نو باشد، اولین کارش ایستادن در برابرِ سازندگانِ این تاریخ، و صاحبانِ این شناسنامه هاست ؟ ایستادن در برابرِ این حافظه ای که به ما میگوید که : یادت نرود! همین کارها را ما در جوانی کردیم، دیدید که چه نتیجه ای داد . همین سنتی که به من میگوید : همیشه همین بوده است؛ از قدیم تا ابد. همین گذشته ای که مدام به من هشدار می دهد، از حرکت بازم میدارد و ناامیدم میکند .

چاره را نسلِ امروز در گریز یافته است. گریز از این وطنی که دیگر مأوایش نیست. که در آن هیچکاره است. که مدام تحقیر و طردش میکند. و نسلِ ما، نسلِ دیروز، در واکنش به همه خواهیِ دیروز، امروز چاره را در کم توقعی یافته است، در “اکتفای به قطره”، در “زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز”، در “گلیمِ خود را از منجلابِ واقعیت بیرون بکش.” همین مردمی که در شرایطِ انقلاب، یا در شرایطِ تهاجمِ دشمنِ خارجی، حماسه ها آفریدند و سرمشق شدند، امروز جز به امنیتِ اقتصادی و اجتماعیِ فردِ خود، یا در خانواده ی خود، نمی اندیشند. دغدغه های اجتماعی، در بهترین حالت، به پرداخت خمس و زکاتِ ثروت ِخویش، تقلیل یافته ؛ و احساسِ تعلقِ به یک ملت، یک سرنوشتِ مشترک، دیگر وجود ندارد.

در برابرِ دیکتاتوریِ این واقعیت، سلاحِ ما چیست؟ نه قدرتی داریم و نه امکاناتی , تنها امید است و تنها ایمان است که به ما این قدرت و این امکانات را خواهد داد. امید به آینده ای که ما در ساختنِ آن سهیم ایم و ایمان به آرمانها و ارزشهایی که معنای زندگیِ مایند.

یکبار دوستی از من پرسید چه باید کرد؟ و در برابرِ هر راهی، کاری، پیشنهادی که به او میکردم، مشکلات و موانع و واقعیتهای اجتماعیِ بازدارنده اش را برمی شمرد. همه درست و دقیق و واقع گرایانه. هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. به او گفتم تو راست میگوئی. اما، پیش شرطِ هر کاری، نه امکاناتیست که در اختیار داریم و نه قدرتی که از آن بهره مندیم، پیش شرطِ هرکاری """ دوست داشتن است """. باید اول این ملت، این مردم، این سرزمین را دوست داشت، باید به این سرزمین تعلق داشت، باید به سرنوشتِ مشترک اندیشید تا بد و خوبش، بد و خوبِ خودمان باشد و بعد، بتوانیم در جهتِ تغییرش بکوشیم.

صحبتِ قبلی من، صحبت از وفاداری بود. 
وفاداری به یک مفهوم : مفهومِ انسانِ جدید.
 و به یک حرکت : آغازِ دوباره ی تاریخ.
 وفاداری که از آن سخن میگفتم، وفاداری به ارزشهای خودمان علیرغمِ واقعیتِ موجود بود. وفاداری به همان عشق، همان آرمانها، همان اصول، همان ارزشها، همان بلندپروازی ها که ما را تا به اینجا کشاند. جستجوی مدام و از پا ننشستن. مگر نه اینکه ما همچنان، هنوز، به آن آرمانها و به آن دستاوردها معتقدیم؟ پس بیائیم به جای دست شستن از دعاویِ خودمان، این مفاهیمِ تحریف شده را “باز تعریف” کنیم و این ارزشهای غصب شده را دوباره تملک کنیم. بیائیم پس از شستشوی این مفاهیم و بازگرداندنشان به شأنِ اولیه ی خود، نسبت به آنها ادعای مالکیت کنیم.

ادعای مالکیت کنیم نسبت به سرزمینِ خودمان .

ادعای مالکیت کنیم نسبت به گفتمانِ عدالتخواهی. همان گفتمانی که امروز در جامعه ما، آنها که در برابرِ آزادی ایستاده اند، مدعی اش هستند , ادعای مالکیت کنیم نسبت به گفتمانِ دمکراسی، همان دمکراسی که امروز سرمایه داریِ جدید، مِلکِ مطلقِ خود می داند.

بیاییم در یک پروژهرهائی بخش مشارکت کنیم و ارزشهای خودمان را از چنگالِ مدعیان و صاحبانِ شناسنامه دارش درآوریم. به میراثِ خودمان وفادار باشیم.

نیم قرن پیش، مصدق از ملتِ ایران سخن می گفت. بازرگان، از مسلمانِ اجتماعی سخن میگفت. طالقانی از شوراها و عدالتخواهی صحبت کرد. شریعتی، َالنّاس را تَرجمانِ اجتماعیِ اَلله میدانست.

امروز ما از این همه، دست کشیده ایم. تعلّقِ ملی را به نامِ جهانی بودن، کنار گذاشته ایم. دینمان را خصوصی کردیم تا کمتر هزینه داشته باشد. عدالتخواهی را رها کردیم چون (جریان) راست متولیِ آن است. دمکراسیِ لیبرال را تنها روایتِ موفق و ممکن قلمداد میکنیم، چون آن تجربه های دیگر ناکام مانده بود. امروز ما با عقب نشینی داریم به حلِ معضلاتمان می پردازیم، ولی مسائل همچنان باقیست.

در میهمانی ای، یکی از اقوام ما که دو فرزندش تاریخ خوانده اند، گفت : لعنت بر کسی که بگذارد فرزندانش تاریخ بخوانند و از این سخن این منظور را داشت : “مومن از یک جا، دوبار گَزیده نمی شود

من این صحبت را تکمیل میکنم : گاه مومن میبیند که چون گَزیده شده است، دیگر ناتوان است. میخواند که از این گَزیدنها باید درس گرفت و احساس میکند که کاری از او ساخته نیست. گاه طاقتش طاق میشود، در اینحال، مومن، اگر مومن است، در ایمانش تجدید نظر نمیکند. چون ایمانش را تصاحب کرده اند، طردش نمی کند. چون ایمانش تحقق نیافته است، از او دست نمی کشد. چون به ایمانش نمیرسد، انکارش نمی کند. چون واقعیت علیه حقیقتِ اوست، تسلیم نمی شود. مومن، معنای وجود خود را، زندگیِ خود را، در وفاداری به ایمانش میداند. مومن این وفاداری را بر مقبولیتِ عامه یافتن، ترجیح می دهد. مومن از زندگی خودش شهادت میسازد و خودش الگوی ارزشهای خودش میشود.

مومن چون یکبار گَزیده شد، از پا نمی افتد.

عشق، ایمان، امید، آرمانها، معنا و دینامیسمِ حرکتِ تاریخ اند.
 وفاداری به این ارزشها، ما را به جستجو و خَلقِ الگوهای جدید وا می دارد. این وظیفه و مسئولیتِ امروزیِ ماست.

 

سارا شریعتی
20/بهمن/1391

منبع : نجوای درون من!برای نسلی که عاشق نمی شود
برچسب ها : تاریخ ,کنیم ,نسلِ ,تجربه ,امید ,دیروز ,ادعای مالکیت ,مالکیت کنیم ,امروز باید ,دمکراسیِ لیبرال ,کنیم نسبت

جدی های ذهن من!

:: جدی های ذهن من!

28مرداد 1392

میخواهم راحت بروم سر اصل مطلبی که امروز دغدغه اساسی من است. این روزها آدم ها سعی میکنند همه جوره دوست داشتنی و صمیمی باشند. آدم شیرینی باشند. تو دل برو و بذله گو.

اصلا ساده تر بگویم هیچ کس نمیخواهد جدی باشد . اصلا کسی جدیت را دوست ندارد. همین که جدی میشوی یک نفر عاقل و بالغ میگوید: فلان چیز را خیلی جدی گرفته ای! ارزشش را ندارد. اوه ولش کن! چقدر به فلان چیز بها می دهی... چقدر سخت گرفته ای....

حقیقت اینست که ما مسیر را گم کرده ایم  و در بیراهه های متعدد به پرسه زدن مشغول شده ایم: اصلا یادمان رفته که گم شده ایم. یادمان رفته که مسیر اصلی وجود داشته است که هدفمان گام زدن در آن بوده است.

مشغول سرگرمی ها و خوشی های این بیراهه ها شده ایم. وقتی وقتمان تمام شود مهم نیست کجا هستیم چون مثل بازی های رایانه ای حتی اگر به مقصد نرسیده باشیم بازی تمام میشود و نوشته Game over مارا از ادامه باز میدارد.

همه ما جملات فیلسوفانه، عاشقانه و متفکرانه را بار ها و بارها در رسانه های مختلف می بینیم و میخوانیم اما چون نمیخواهیم ادم های جدی باشیم دو ثانیه ای متاثر میشویم و بعد یادمان میرود.

مثلا این جمله را بخوانید:" روزهای متعددی از عمرم گذشته ! یا بهتر است بگویم درگذشته!!"

ما در روز مدتها پای تلویزیون می نشینیم ، پای ماهواره ، پای فیسبوک و هزار و یک مطلب کوتاه و عاشقانه ، فیلسوفانه ادیبانه، و ... را میخوانیم و لایک میزنیم اما آیا شده یکبار به مسیری که آمده ایم به گفتارمان و اخلاقمان ، به سلوک زندگیمان دگرگونه بیاندیشیم و خودمان را نقد کنیم؟

همه ما همیشه حق را به جانب خودمان می بینیم، همه حق با ماست. اگر هم حوصله و توان بحث را نداشته باشیم طوری صحنه را واگذار میکنیم که انگار از اول هم ما طلبکار بوده ایم و همچنان حق با ماست و تنها و تنها به این دلیل بحث را رها میکنیم، صحنه را ترک میکنیم که به منطق طرف مقابل اعتراض داریم و همچنان حق با ماست.

کسی اسم این کار را قهر کودکانه نمی گذارد چنان که حقیقتا هست. نوعی حرف آخر را زدن محسوب می شود. راستش را بخواهید ما ایرانی ها اصلا اهل پایمردی نیستیم. این طور نیستیم که اگر چیزی را بخواهیم تا آخر قضیه سرهمه بدبختیهایش بیاستیم. یا منطقی از مواضعمان کوتاه بیاییم. کسی هم نیست که اگر خطا کردید مقابل شما بایستد . اصلا این خطا را حق مسلم شما میدانند . چه بسا بی تفاوتی در همه ارکان و جوارح زندگی ما رسوخ کرده. به نوعی تساهل و تسامح گرویده ایم و اسمش را گذاشته ایم آزادی... آزادی همه جوره!

از نظر من هرکس هرچیزی بگوید چون از زاویه دید او درست است پس درست است و بس!! اما این گونه نیست! ما دوستی ها را در این خلاصه میکنیم که همیشه مهر تایید بر حرف یکدیگر بزنند البته این تنها در صورتی است که بین دوست ها حرف جدی مطرح شود. زندگی ها و دوستی های امروزه همه نوعی کنارهم بودن های بی فایده است. کنار هم بودن هایی که وقت را نمیگذرانند بلکه وقت در آنها در میگذرد.

میگفتم که ما اصلا امروز آدمهای جدی نیستیم. هیچ کس هم نمیتواند جدی باشد. کسی که با مسئله ای جدی برخورد کند سریعا برچسب سرد بودن میگیرد. برچسب نچسب بودن....

منظور من از جدی بودن اخمو بودن نیست. لطفا سریع قضاوت نکنید و مهلت دهید به کمک مثال ها جملات آتی منظورم را شفاف سازی کنم.

مثلا کسانی را که به یک رشته ورزشی علاقه دارند مجسم کنید. من ماه ها تجربه حضور در باشگاه ها را دارم. شما نمیتوانید در چنان جوی که همه دنبال خوشی و لذت چند ساعته هستند جدی باشید. هدف خاصی را دنبال کنید و روی نقاط ضعفتان تمرکز کنید و با جدیت به رفع آنها بپردازید. شما باید طی پنج ماه نقطه ضعفی را رفع کنید که در صورت مهیا بودن همیتو و جدیت در عرض یک ماه مرتفع میشود. باید فکر کرد که به جنگ افراسیاب میروی... اما در چنان جوی این جنگ سخت است!

رفتار ما شده است مثل بچه ای تخس و نق نقو! که از او میخواهیم سه قدم بردارد تا به شکلاتش برسد.... اما بچه پای بر زمین میکوبد و نق میزند. از جایش تکان نمیخورد و صد البته صدای گریه و جیغ و دادش گوش فلک را هم کر میکند. اما از لجبازی و حق به جانبی و غرور و پختگی متوهمانه اش حاضر نیست قدمی به سوی شکلات بردارد.

این مثال حقیقتا مثال خوبی است. ما اایرانی ها همیشه بسته ای مملوء از گلایه و شکوه و غر زدن داریم  . کافیست یک نفر کوچکترین چراغ سبزی نشان دهد. به همه چیز اعتراض داریم و از هیچ چیز راضی نیستیم. گلایه پشت گلایه، و جالب اینست که خود را مشرف بر امور هم میدانیم. هیچ چیز برای ما راضی کننده نیست. اما نکته اینجاست . ما در این موقعیت همان کودکی هستیم که از جایمان تکان نخورده ایم . اما خود را مستحق همه لذات هم میدانیم! این در حالیست که ممکن است بچه ای نه لزوما بهتر از  وی و اما تنها فرزتر بوده باشد و اکنون دستش به شکلات رسیده باشد!

ما اگر ذره ای برای خودمان احترام قائل باشیم  حقوقمان را ارج می نهیم.

اگر همین الان من ماجرای رای و انتخابات را به میان بکشم صدای تک تک مان از اعماق وجودمان به اعتراض بلند میشود که:

-          ول کن سیاست را.... سیاست کثیف است!!

-          تو هم چه حوصله ای داری! ول کن بگذار هر کاری میخواهند بکنند!

-          تو اگر فکر کنی من یک درصد بروم رای بدهم!

-          نه گاوشو که بدوشندت نه الاغ که بارت کنند!

-          ما رای بدهیم و ندهیم همان میشود که آنها بخواهند...

و هزار و یک مدل اعتراضات اینگونه! همه گوینده ها هم حق را به خودشان میدهند. من هم دیروز و پریروز همین جملات را بلغور میکردم. امااینجاست که میخواهم با خودم هم روراست باشم.

اگر امروز نجفی وزیر آموزش و پرورش نیست تقصیر همه کسانی است که در انتخابات مجلس شورای اسلامی شرکت نکردند تا امثال کوچک زاده و آقایی و حسینیان و رسایی، امثال پژمان فر و کریمی قدوسی و حداد عادل و نوباوه.... و و و.... سرشان را به عنوان نماینده بالا بگیرند و بروند توی مجلس و به نجفی رای منفی بدهند و خودشان را هم بر حق و عمار بپندارند.

اگر امروز توی شهر من خبری است که رئیس جمهور خرابکار قبلی ممکن است شهردار شهرم شود و اعضای شورای شهر پیشنهادی چنین داده اند به این خاطر است که من و امثال من مثلا روشنفکر که افتخار میکنم از سیاست به دور هستم و دور سیاست خط کشیده ام، شورای شهر را انتخاب نکردم  تا یک نفر روشنفکر را بفرستم بر کرسی شورای شهر تکیه کند و حالا مثل کودکی از فلان کار و فلان چیز ایراد میگیرم و نق میزنم!!!

از اعتراض به پارکینگ های خاکی و مخروبه شهر، اعتراض به تزیینات پرهزینه ای که شهرداری میکند بگیرید به رای اعتمادی که به وزیرها داده شد و داده نشد..... به نطق هایی که ایراد شد، به تصمیماتی که بر من دانشجو تاثیرگذار است ، بر قیمت مرغ و شیری که می خوریم تاثیر گذار است و به رایی که به رئیس جمهوری داده ام  و یا نداده ام هم معترضم!!

این هشت سال اخیر از نان شب هم برای مردم گرفتار تساهل و تسامح و ساده اندیش ما واجب تر بوده است. تا بالاخره بفهمیم و ببینیم و لمس کنیم که رای های غلط مان ممکن است گوشت و شیر و پسته را از سر میزها و سفره هایمان ببرد. تا تاثیر رای های غلط را درک کنیم. تا در حافظه تاریخی مان حک شود. که رای های غلط، بنزین را گران میکند، حراست دانشگاه را چون گرگی در کمین می سازد، که معلمین را با کاهش حقوق و اعلام رسمی اشتباه در واریز حقوق مازاد تحقیر میکند، رای های غلط.... رای های احساسی، رای های حساب نشده، ...سبدهای خرید را کوچک میکند، دست های مشتری خالی میشود از کالاهای ضروری، محصولات کشاورزی در انبارها می پوسد... بیمارهایمان درد میکشند، دارو پیدا نمیشود. .. همه این رای های غلط از روی ساده اندیشی و احساسی عمل کردن و حب و بغض های بیخود است و دنیایی از گلایه و شکایت و نارضایتی....

و مهمتر رای هایی که پوچ اند، رای هایی که حقوق ماست که خودمان پایمال میکنیم و ریشخند میزنیم و حقمان را به سخره میگیریم و دو روز بعد باز پا به زمین میکوبیم و نق میزنیم و گلایه میکنیم...

فقط این نیست.... ! همه کسانی که مثل من رای ندادند... ما حق خودمان را پایمال کردیم. من و شما روزانه بارها و بارها جملات متفکرانه اندیشمندان را برای هم به اشتراک میگذاریم و وانمود میکنیم که لحظه ای از تمدن عقب نیستیم. اما وقتی پای عمل به میان میرسد فرسنگ ها از تمدن دور هستیم.

بی پرده بگویم ما شعوری که لازمه متمدن بودنست را نداریم و هرچند مدعی آن هستیم اما براستی فاقد آن ایم. ما همه چیز را به سخره میگیرم و فقط وقتی گلایه میکنیم آدم های جدی و متفکری میشویم.

ما کسانی را که برایمان تصمیم میگیرند قبول نداریم ولی وقتی میگویند بیا و خودت انتخاب کن که نماینده تصمیم گیرنده چه کسی باشد به نشانه اعتراض قهر می کنیم و حق هم به جانب ماست! اما دوستان من ! باید پذیرفت که تنها راه تغییر این شرایط نابسامان اینست که همه مایی که تفکر کنونی ها را قبول نداریم وارد صحنه شویم وسیلی محکمی به کسانی که بر این موج ناامیدی و بی تفاوتی ما سوارند بزنیم. این ها را میگویم چون من هم مثل تک تک شما از بسیاری مسائل ناراضی هستم. اگر من شصت درصد نارضایتی دارم تنها به کمک شمایی که 70 درصد و شمایی که  80 درصد و شمایی که 90 و یا 100 درصد ناراضی هستی می توانم این شرایط را تغییر دهم.

تا زمانی که ما ناراضی هایی که مدعی هستیم خیلی بهتر ازکنونی ها می فهمیم وارد گود نشویم این کنونی ها خواهند بود که مانور بدهند و کسانی که انتخابشان کرده اند هم برایشان کف و سوت بزنند و هورا بکشند.

خواهش میکنم صدای مرا بشنوید و وارد گود شوید. چرا که همه مان خوب میدانیم یک دست صدا ندارد....

سیمیا 28 مرداد 92

منبع : نجوای درون من!جدی های ذهن من!
برچسب ها : میکنیم ,اعتراض ,درصد ,خودمان ,هستیم ,گلایه ,قبول نداریم ,گلایه میکنیم ,اعتراض داریم ,یادمان رفته

زمستان

:: زمستان

دانه های رقصان ، از دل شب باریدن گرفته اند. برف، تن پوش برهنگی درختان کوچه مان شده است. درختانی که وقتی هنوز هیچ صدایی آرامش تپه را بر هم نمی زد، ریشه در خاک دواندند و اکنون در پیچ و خم این کوچه با قامتی استوار ایستاده ...و سرمای گزنده زمستان را به سخره گرفته اند. شاخه هایشان را چون مشتی بر دل آسمان کوفته اند، سینه را جلو داده و همچون پیشگامان یک نهضت در صفوف مقدم ایستاده اند. برف برتنه های رنجورشان نقش زده و آنها سخاوتمندانه لانه و آشیان پرندگان را به آغوش محبت کشیده اند.

در منظر این پنجره ، اتاق های بسیار روشن اند و من در کنج تنها یکی از اتاق های خاموش ، پنجره ام را به بالا دست ها گشوده ام که سرما، مرا باز نمی دارد از گشودن پنــــــــجره ها ... نگاهم روی شیشه های روشن به دنبال آشنایی که پنجره ای را باز کرده باشد سر می خورد. پرده های لغزان، چراغ های سوسوزن! شاخه های رقصان در باد..... بی هیچ نشانی از یک آشنای دیرینه ... و تنها صدای روف روف برف هایی که زیر پای عابران خرد می شوند و صدای زخم زننده ماشین ها.....

شب چون راهزنی بی صدا، در تک تک کوچه ها و پس کوچه ها پیش می رود. به سختی صدای رود را از دوردست می شنوم که کمی آن طرف تر، از میان دره، با خروشی سهمگین در گذر است و درختان بی شماری از اعماق دره دست به آسمان بلند کرده اند که آسمان بس سخاوتمندانه می بارد و زمین زیر خروارها برف آرام گرفته است....

آرامش این دره و خاموشی این درختان لــــرزه بر اندامم می افکند. زمزمه می کنم... بارها و بارها :آرامش این دره و خاموشی این درختان!

این همه ی داستان نیست..... این سکوت سهمگین، به سکوتی انقلابی می ماند ، انقلابی که در تدارک جوانه های سبز بهاری است.

پنجره ام را به بالا دست ها گشوده ام. بخار از فنجان چایم برمی خیزد و جلوی چشمانم را می گیرد. سرما، مرا باز نمی دارد از گشودن پنجره ها ...که هرگز باز نداشته و نخواهد داشت! آری......چرا که من از جنس همین درختانم.... در تدارک جوانه های سبز!

16 بهمن 1392 - تهران - محله اوین

منبع : نجوای درون من!زمستان
برچسب ها : پنجره ,درختان ,کوچه ,صدای ,آرامش ,آسمان ,تدارک جوانه

پایمردی کن

:: پایمردی کن

دلم میخواهد برای لحظه ای همه چیز را متوقف کنم

صداها...آهنگ ها.... دل مشغولی ها.. تحویل ها....سیاست...یاد خانه را........بوی مادر و پدر...دانشگاه و همه شهر تهران را.... حتی صدای ماشین ها.... همه چیز را!

چقدر سکوت سخت است. سکوت ذهن سخت تر.... ن...می ایستد از حرکت.......... حتی لحظه ای.

دلتنگ شده ام! و گاهی گمان میکنم که ممکن است هر لحظه از درون فرو بریزم. بغضم را سخت نگه داشته ام. پلک هایم داغ می شود اما هنوز طاقت دارم. به خودم میگویم هنوز توان دارم. بگذار این ساعت نیز بگذرد. وقتی شکست برای تمام لحظه هاییست که تحمل کرده ام. بیا و پایمردی کن و بگذار این ساعت هم بگذرد!

8 فروردین 93

منبع : نجوای درون من!پایمردی کن
برچسب ها : لحظه

محل قرارگیری آمارگیر www.datagozar.com